فکرِ منفی

داری بی همسفر میری مسیر اشتباهاتو...غبار بی کسی پوشوند تموم ردپاهاتو

داشتم بعد از مدت ها فکر منفی رو میخوندم

چیز جالب اینه که:

چقدر عوض شدم!

چقدر حرفای گذشته هامو قبول ندارم!

هی!

ashke9
نوشته شده در یک شنبه 29 آذر 1394برچسب:,ساعت 1:29| |

با کمک خدیجه بالاخره رمز اینجارو پیدا کردم!خنده

ashke9
نوشته شده در شنبه 13 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت 1:36| |

 

ديروز داشتم فكر ميكردم...يعني فكر نميكردما...يه جايي بودم كه 

همه داشتن حرف ميزدن،از اون حرفايي كه نميدونستم از شنيدنشون بخندم يا گريه كنم...

اگه منم شروع ميكردم به بحث كردن ميدونسم كه آخرش يا نه همون اولش كه 

ي جمله ميگفتم چون با تفكرات چندين ساله اونا يا به قول خودشون با "اعتقادات" اونا

سازگار نبود...اتفاقي كه ميفتاد عصبانيت اونا و يه سري حرفا كه مواجب حقارت منو مهيا ميكرد بود!

خلاصه اين شد كه ساكت نشستمو  باز تو دنياي خودم غرق شدم...

ي موضوع خاص تو ذهنم نبود كه بخام بهش فكر كنم...ذهنم همه جا ميرفت!

ياد ي چيزيم افتادم كه خندم گرفت!

اول دبيرستان بودم كه همش دوس داشتم ي غم بزرگ داشته باشم!!!!

همش دوس داشتم يه اتفاق بد واسم بيفته!!!!يه خاطره تلخ!!!

كه خيلي دردناك باشه و غمگينم بكنه...!!!

بعد من يه جوري رفتار بكنم كه همه فكر كنن من هيچ غمي ندارم...

و بعد يه اتفاقي بيفته كه همه از غمم با خبر بشن و با خودشون بگن كه

خديجه چقدر دختر قوي اي بوده...خلاصه بهم بگن كه تو خيلي خوبي!!!!!!

اين احساس فقط چند ماه ماندگار بودا بعدش بخاطر مسخره بودن اين حسم 

كلي به خودم گفتم:" خاك تو سرت!"

خيلي احساس هاي مختلفي داشتم اون زمان!!خيلياشونم مث اين

احساس خنده دار بودن!كلا خديجه مخش تعطيل بود اون زمانا...خيلي مسخره بودن ايشون!!

ولي چقدر زود بزرگ شدم!!!

ولي شايد چند سال ديگه بگم كه چقدر دير بزرگ شدم!!!

يا شايدم واقعا بزرگ شدم!!...يا شايدم هيچوقت بزرگ نميشم

و فقط تو اين توهم ميمونم كه بزرگ شدم و خيلي ميفهمم!!!نيييييييييييدونم!

 !.

 

 

ashke9
نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1391برچسب:,ساعت 15:29| |

 تلاشي نميكنم،

اما نه براي اين كه شكستي نخورم....

چون ميدانم "اين بيهودگي بيهوده است.." 

ميدانم پوچ است

 ميدانم دروغي بيش نيست

ميدانم فريب است...

فقط اعتراف برايم سخت است...

نميخواهم بداني كه من هم بازيگر بودم.... 

بازيگري كه قصد نداشت تا آخر فيلمنامه هنرنمايي كند

اما نگاه ديگران او را در دام باور فريب خودش انداخت...

منتظر پايانند...

اما آنقدر نگاهشان را منتظر ميگذارم 

تا من و اين فيلمنامه ناتمام فرآموششان شود...

و من ناخودآگاه بازيگري را رها كنم...


 

مواظب لحظه هاتون باشين...

ashke9
نوشته شده در شنبه 2 دی 1391برچسب:,ساعت 21:41| |

 

خيلي عذاب آوره كه خودتم بيفتي تو دام

باور فريب خودت.... 

 

مواظب لحظه هاتون باشين...

ashke9
نوشته شده در شنبه 25 آذر 1391برچسب:,ساعت 22:31| |

 

گاهي اوقات زمان نيز دلش مي گيرد

انگار دلتنگ گذشته هايش مي شود و ما قربانيان اين دلتنگي هستيم...

ما در دستان زمان معلقيم و احمقانه در اين باوريم كه زمان در دستان ماست...!

و اين باور دروغ دروغي ديگر را به ما حقيقت جلوه داده...

اين حقيقت دروغ كه "ما زندگي مي كنيم...!"هه

مواظب لحظه هاتون باشين...

ashke9
نوشته شده در پنج شنبه 11 آبان 1391برچسب:,ساعت 11:17| |

 

ذهنم را درگیر می کنند انسان هایی که در تلاشند

تا "خودشان" را پنهان کنند

و نمی دانند که

چقدر احمقانه در گرداب "خود فرآموشی" فرو میروند...

مواظب لحظه هاتون باشین...

ashke9
نوشته شده در دو شنبه 1 آبان 1391برچسب:,ساعت 11:38| |

 به من کمی مواد توهم زا بدید، 

مطمئنم دنیایی که در توهم وجود دارد از دنیایی که الان توش هستم، به حقیقت نزدیک تر است!

 

ashke9
نوشته شده در جمعه 28 مهر 1391برچسب:,ساعت 20:39| |

           این جمله رو خیلی وقتا میگیم...وقتایی که حواسمون نیست

و فقط اشتباه می کنیم اما یهو یاد خودمون میفتیم و به خودمون میایم

 و تازه می فهمیم که چقدر اشتباه کردیم...!

ما آدما خودمونو فرآموش می کنیم و اینو هم فرآموش می کنیم

که خودمونو فرآموش کردیم ...!

جالبش اینجاست که گاهی از بقیه گله می کنیم

 که چرا ما رو فرآموش کردن!هه

"خودمون" بوی خدا رو میده ...برا همینه که وقتی لابه لای اشتباهات

 به خودت میای یه احساسی بهت دست میده...

یه احساسی که نمیشه توضیحش داد...مثه خیلی از احساسای دیگه...

این همون صدای خداست...

"و مانند کسانی نباشید که خدا را فرآموش کردند پس خدا هم آن ها

را به خود فرآموشی سپرد."

                                         "حشر آیه ۱۹"

مواظب لحظه هاتون باشین.

ashke9
نوشته شده در یک شنبه 18 تير 1391برچسب:,ساعت 23:42| |

 

تازگیا فهمیدم که بدجور به گله کردن عادت کردم...

و چقدر از این عادت بدم میاد...تبدیل شدم به یه آدمی که از

همه چی و همه کس گله داره

و بیش تر از همه از خودش گله منده...

و این عادت یه حس بی حسی تو وجودم به وجود آورده..!

و یه "چرا؟ " تو ذهنم که بی جواب مونده...!

مواظب لحظه هاتون باشین!

ashke9
نوشته شده در پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,ساعت 22:29| |

Design By : topblogin.com